چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390
این روزها ذهنم بدجوری به پوچی رسیده است. راستش را بخواهی هدفی در دنیا نیافتم. راستش را بخواهی برایم سخت بود انسان را به مرحله ای بالاتر از یک "جهش مضحک" ارتقا دهم. خیلی سخت بود. ادیان و مکاتب سعی کردند که اگر نتوانستند هدف چندان روشنی برای انسان ترسیم کنند، حداقل کمی راه و رسم زندگی نشان دهند اما راستش را بخواهی چیزی که از همه این راه و رسم ها فهمیدم این بود که نه، در طول تاریخ هیچ راه و روش موفقی نبوده است علت اصلی اش هم این است که هیچ دین یا مکتبی نتوانسته به نحو خوبی هدف ترسیم کند. جدای از اینکه بتوان در مورد صحت ادعاهای ادیان یا مکاتب بحث کرد، همه آنچه گفتم به همین عبارت دو کلمه ای رسیدند "نیهیلیسم منطقی". نیهیلیسمی که منطقا برای هر کسی که به این مسائل می اندیشد پیش می آید. همه ی اینها و همه ی این بی هدفی ها انگیزه زندگی را از من می گیرد. فقط دنبال دلخوشی می گردم. هیچ انگیزه غایی در دنیا نیافتم.
پی نوشت: این را می پذیرم که عبارت "نیهیلیسم منطقی" به اندازه خود انسان ترکیب بی معنی و مبتذلی است اما سوادم بیشتر از این قد نمی دهد
نوشته شده توسط بهرام در ساعت 17:2 |
لینک
|
دوشنبه دوازدهم دی 1390
سلام زیبا
خوبی؟
این نامه ام است اگر دوست داشتی بخوان اگر هم که نه، پادشاهی تو راست.
زیبا این روزها که نه چندین سال است که حال سرزمینم خوب نیست اصلا هم خوب نیست در واقع از وقتی چشمم به دنیا باز شد خوب نبود.
زیبا می دانی حال سرزمینم آنقدر بد بود و آنقدر بد است که زیبایانش را بیرون میریخت و می ریزد و تمام شومی و نحسی می ماند.
زیبا این روزها کاش بودی که این روزها بسیار دلم از آسمان ابری سرزمینم می گیرد. کاش بودی و می دیدی که اسلام با سرزمینم چه کرد. کاش بودی و می دیدی که چگونه درون خودم خرد شدم. زیبا شاید هم اینکه نیستی بهتر باشد. اگر بودی باید غم تو را هم می کشیدم.
زیبا از این سرزمین تا جایی که می توانی فرار کن. این سرزمین جای زیبایان نیست. اگر من هم زیبا شوم از اینجا فرار خواهم کرد آن وقت می آیم پیشت و برای همیشه زیبایم می مانی. اگر هم نتوانستم بیایم، برو شاید پس از مرگ ببینمت.
پی نوشت:
سرزمین من خسته خسته از جفایی
نوشته شده توسط بهرام در ساعت 23:41 |
لینک
|
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390
پروردگارا کشور ما را آلمان و دانشگاه ما را گوتینگن قرار بده
پروردگارا غلط کردم به دنیا آمدم
پروردگارا اگه 2012 قراره دنیا تموم تو رو شکر که قبلش ما رو توی بدترین کشور ممکن با بدترین وضعیت اقتصادی و سیاسی بوجود آوردی. قشنگ سنگ تموم گذاشتی خبر داری که، ها؟
پروردگارا من اگه جای تو بودم خیلی وقت پیش به پوچی می رسیدم و خودکشی می کردم. الان تنها فرقی باهات دارم اینه که به پوچی رسیدم و چند سال بعد خودکشی می کنم
پروردگارا قبل از خودکشی ام یه بار معنی "خیال راحت" رو می خوام عملی بدونم. پایه ای دردسر درست نکنی؟؟؟
پی نوشت: وقتی آنتی فیلترها هیچ کدوم کانکت نمیشن من دست به دعا بر می دارم چون نمی تونم فیس بوک برم
نوشته شده توسط بهرام در ساعت 21:51 |
لینک
|
شنبه دوازدهم آذر 1390
روز عجیبی بود. 6 صبح به خانه رسیدم. خبری که اول از همه شنیدم : یکی از همکلاسی های دوران ابتدایی که از او فقط یک اسم و یک چهره (آن هم چهره همان دوران ابتدایی) در ذهنم مانده بود همین هفته پیش با موتورسیکلت با یک تراکتور تصادف کرده و مرده است. خیلی ذهنم را مغشوش نکرد. چون تقریبا او را نمی شناختم. نمی گویم برایم مهم نبود اما نمی توانم بگویم هم که مهم بود چون واقعا هیچ ذهنیتی در موردش نداشتم. صحنه دیگری دیدم که عجیب و سخت بود. سگی را دیدم که زخمی در گوشه ای نشسته بود و احتمالا انتظار مرگ را در این سرما می کشید. ماهیچه یکی از پاهایش از دو ناحیه پاره شده بود و استخوان پایش بیرون زده بود. میزان دردی را که می کشید برایم قابل درک نبود اما مطمئن بودم خیلی داشت درد می کشید بیشتر از آنچه بتوانم تصور کنم. خیلی دلم می خواست بتوانم کمکش کنم اما تقریبا هیچ کاری از دستم برنمی آمد. بعداً فهمیدم گویا در این زمهریر زمستان سر احتمالا تکه غذایی با گرگی درگیر شده و این بلا سرش آمده است. گذشت آن هم رفت. . . امروز یکی از همان 10 روز اول محرم بود . . . .و طبق معمول آنچه بود حماقت مردم بود و مضحک بودن حرکاتشان . . . و . . . نمی دانم حسینی بود یا نه ولی احتمالا اگر بود به روی این مردم تف هم نمی انداخت.... همین
نوشته شده توسط بهرام در ساعت 18:52 |
لینک
|
یکشنبه بیست و نهم آبان 1390
امروز دختر کوری را دیدم که داشت از مقابل پژوهشکده سمت خوابگاهشان می رفت و چون هیچ مانعی بر سر راه نبود اشتباه به سمت پارکینگ پژوهشکده راهی شد. رفتم جلو دستش را گرفتم و راه خوابگاه را به نحوی نشانش دادم. دلم برایش خیلی سوخت. تازه ما که آدم های سالمی هستیم این همه دردسر داریم چه برسد به این دختر بیچاره که چیزی نمی بیند. ولی واقعا چه امیدی داشت با این همه سختی، زنده بود و زندگی میکرد.
نوشته شده توسط بهرام در ساعت 21:17 |
لینک
|
دوشنبه نهم آبان 1390
حدودا یک هفته ای هست که دارد باران می بارد. مه می شود باران می بارد بند می آید مه می شود باران می بارد بند می آید و همین طور تا آخر. می دانی زیبا باران حداقل چیزی که دارد این است که یادت می اندازد که هی فلانی وقت فکر کردن است. وقت شکیلا گوش دادن است وقت این است که در تو غرق شوی . . . که اگر تو بودی چه می شد. حداقل فرقش این بود که با تو زیر باران قدم می زدم. هی با هم شعر می خواندیم هی با هم دلمان برای همه چیز قنج می رفت.
باران که می بارد تو می آیی. شاید از خودت خبری نباشد. اما تمام آن فکرها و بودن ها و زیبایی ها و هستی هایی که فکرش را می کنی به جایت می آیند و تمام وجودم سرشار از تو می شود. شاید خودت هیچ وقت نباشی البته تا الان که هیچ وقت نبودی. خیالت که خوب است خودت باشی که عالی می شود. می دانی زیبا تمام این باران ها، تمام این باریدن ها، تمام این نبودن هایت همه و همه می آیند و می روند و می آیند می روند و . . . فقط باران های آرام و باران های تند و باران بی صدا برای عمری خیسم می کنند.
پی نوشت همیشگی: دنبال مخاطب نگردین
نوشته شده توسط بهرام در ساعت 23:27 |
لینک
|
سه شنبه سوم آبان 1390
ولنجک.اجتماعی متناقض و عجیب. ماشین های آنچنانی. آدم های آنچنانی و زندگی های نمی دانم، شاید آنچنانی. رفتگرانش عموما افغانی اند. همین چند لحظه پیش نوجوانی را دیدم. لباس رفتگری به تن داشت. افغانی بود. احتمالا پانزده سال بیشتر نداشت. داشت با حسرت بدمینتون بازی کردن دو نفر را در پارک نگاه می کرد. البته آنها کودک نبودند بزرگسال بودند. اما رد شد. خوب چاره ای نداشت. کودکی غریب از ترس گروهی لاکردار که احتمالا هنوز نمی دانند دقیقا دنبال چه می گردند فقط از کل زندگی این را می دانند که باید تا جای ممکن ریش داشته باشند. اگر چشمت به آلت تناسلی الاغ یا اسبی افتاد باید بر تنش لباس بپوشانی تا نکند خدا تو را به بهشت راه ندهد و اگر روزی به کسی تجاوز کردی تقصیر خودش است. خدا به من وعده بهشت داده من گناه نمی کنم این تو هستی که مرا تحریک می کنی. آن کودک بدبخت از ترس آدم های بدبخت تر از خودش از سرزمین مادریش فراری شده و اکنون ساکن جایی است که مردمان فهیمش اکثرا فرار را بر قرار ترجیح می دهند و از بد روزگار در جایی از دنیا رفتگری می کند که ماشین هایش را مردم دنیا به ندرت دیده اند. همین چند شب پیش بود که جلو خوابگاه یک لامبورگینی داشت ویراژ می داد، جلو همین کودکی که در حسرت یک توپ و یک راکت بدمینتون است. احتمالا آن قدر سختی کشیده که بتواند روی همه این نداشتن ها تفی بیاندازد و مشغول بدبختی هایش شود.
آسمان که مثل امروز ابری باشد آسمان من هم ابری می شود و فقط محتاج برقی به انتظار باریدن می نشیند.
آه باران
ای امید جان بیداران
بر پلیدی ها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط بهرام در ساعت 20:31 |
لینک
|
دوشنبه دوم آبان 1390
من به یک احساس خالی دل خوشم
من به گل های خیالی دل خوشم
گرچه اهل این خیابان نیستم
با هوای این حوالی دل خوشم
نوشته شده توسط بهرام در ساعت 23:11 |
لینک
|
چهارشنبه بیستم مهر 1390
راستش چون علاقه ای ندارم مصیبت نامه بنویسم این ترانه رو می ذارم. ترانه ی قشنگیه.
اهل هزار و یک شبم از ته قصه ها میام
از زمهریر بی کتاب از شهر بی صدا میام
دختر خاکستر نشین این کولی بی سرزمین
فانوس پشت پنجره در این شب ستاره چین
ای قصه گو قصه ی بهتر بنوس
فردای نقطه چینو از سر بنویس
امشب شب ضیافته در قصر یخ عاج و بلور
میلاد شهزاده من اینجا کنار کوه نور
من بی لباس و بی نفس کنج پر از رنج قفس
برای دستای فقیر معجزه ی یک بوسه بس
انگار ستاره ای داره رختمو سوزن می زنه
انگار تو قاب پنجره کفش بلورین منه
ببین که اسب معجزه اومده پای پله ها
انگار به خوابم اومده شهزاده ی عاشق ما
نوشته شده توسط بهرام در ساعت 20:32 |
لینک
|
دوشنبه یازدهم مهر 1390
سلام زیبا
راستی خبرت بدهم
هیچ اتفاق خاصی نیافتاده است
تنها فقط بیست سال پیش هفتاد ساله متولد شدم
...
...
خسته ام. اما این بار فقط اندکی خسته نیستم، بسیار خسته ام
زندگی ام یا شاید زندگی مان افتاده است دست چند آدم ترتر از خودمان
راستی زیبا درگیری های ذهنی ام تو را نیز از یادم برده اند.
اگر یادت افتاد سلامم را به خودت برسان می دانی در گیرو دار این روزها دیگر سلام ها هم رنگ خستگی می گیرند
چند روز پیش که داشت باران می بارید و من حرارت جوشکاری را با حرارت وجودت اشتباه گرفتم یاد باران هایی افتادم که هی زیرش قدم می زدم و هی دلم قنج میرفت برای آنکه تو پیشم باشی افسوس که نبودی و همه آن قنج رفتن ها فقط به تاریخ پیوست. تاریخ روزهای جوانی یا به قول پیرهای خرفت این مرز و بوم "هوس" های جوانی.
این روزها دیگر ... بیخیال شو بیخیال این روزهای من شو . . .
..
..
پی نوشت: امروز 11 مهر است و من که تازه دانشجوی ترم اول ارشد شدم هنوز خانه نشینم. برای اینکه خوابگاه گرفتنم موکول یک سری آدم و سیستم ترتر از خودم شده است.
اما بیشتر بیشتر که فکر می کنم مشکل بنیادی تر از این حرفاست. مشکل اینجاست که از همان روز تولد ما را جز طبقه پایین جامعه گذاشتند همین.
نوشته شده توسط بهرام در ساعت 20:46 |
لینک
|